الشيخ عباس القمي

86

يازده رساله ( فارسى )

را از تو بگيرد و تو را معزول كرد ، و فرمود من تو را معزول نكردم ، بلكه از آسمان امر عزل تو آمد . و باز مىفرمايد : آن جوانمردى كه رسول خدا او را از مرتبه امامت به جماعت عقبش نكرد . مرادش كنايه با ابوبكر است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله مرضش شديد شد و بلال آمد الصَّلاة گفت ، آن جناب فرمود من حالم مقتضى آمدن مسجد نيست . يكى از شماها جلو بايستد با او نماز بخوانيد ، عايشه گفت پدرم ابوبكر را بگوئيد در محراب بايستد ، و حفصه گفت پدرم عمر را بگوئيد ابوبكر تعجيل كرد و در محراب ايستاد تكبير نماز گفت ، و مردم هم دنبال او صف بستند رسول خدا صلى الله عليه و آله به جهت آنكه مبادا ابوبكر اين امامت را دست آويز خود كند و بعدها در خلافت طمع بندد فرمود : مرا به مسجد بريد ، اميرالمؤمنين عليه السلام و فضل بن عبّاس « 1 » زير بغل‌هاى آن را حضرت را گرفتند و آن جناب را به مسجد بردند در حالى كه از ضعف پاهاى خود را به زمين مىكشيد و قوّهء راه رفتن نداشت ، پس با دست اشاره كرد و ابوبكر را از محراب پس كرد و خود آن جناب نماز مختصرى گذاشت و ابوبكر و عمر را فرمان داد كه از مدينه بيرون روند و تجهيز جيش اسامة بن زيد « 2 » نمايند ، و لعنت فرمود آنكه تخلّف از جيش كند ، هنوز اسامه از جُرُف « 3 » حركت نكرده بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات فرمود ، ابوبكر امير شد بر امير خود كه اسامة بن زيد باشد ؛ و ابن ابى الحديد در شعر خود « وَلا كانَ في بَعْثِ ابْنِ زَيْدٍ » ، اشاره به همين مطالب كرده . و باز مىگويد :

--> ( 1 ) ( . پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله . ) ( 2 ) ( . يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه هنگام رحلت آن حضرت فرمانده لشكرى بود كه ابوبكر هم موظف‌بود تحت فرماندهى او باشد . ) ( 3 ) ( . نام محلى است در يك فرسخى مدينه . )